previous pauseresume next

داستان

چگونه می توانم مثل تو باشم

مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد ،کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند .سنگ زیبایی درون چشمه دید .آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد .

عشق مادر به فرزند

مادر من فقط یک چشم داشت.من از اون متنفر بودم.اون همیشه مایه خجالت من بود.اون برای امرار معاش خانواده، برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت.یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خودش به خونه ببره.خیلی خجالت کشیدم.

قربانی شدن یک عشق/(داستان واقعی)

آرزو داشتم تنها پسرم با دختر خواهرم ازدواج کند، اما او در دوران دانشجویی به دختری از خانواده ای مستضعف که با هم همکلاسی بودند علاقه مند شد ودختر مورد علاقه اش را به عقد خود درآورد. 

هزینه آسایشگاه

تو خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفت :آقا ببخشید, مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه , من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا, این امانتی رو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید.

یه تخم مرغ ساده

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود...

ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز….

مرد نابینا

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرارداده بود؛ روی تابلو خوانده می شد: «من کور هستم،لطفا کمک کنید.»

عشق ، محبت ، بخشش

روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارمدرخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می خواهی می توانی تمام سیب های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول بدست آوری

کدام مستحقیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شب سردی بود ….

پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …

شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت

و انعام میگرفت …

مادر و پسر

پسر زنی به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند.بنابراین زن دعا می کرد که او سالم به خانه باز گردد. این زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آنجا می گذشت نان را بر دارد. 

دستان پاک رفتگر...

مرد رفتگر آرزو داشت برای یکبار هم که شده موقع

شام با تمامی خانواده اش دور سفره کوچکشان باشد و با هم غذا بخورند،

او بیشتر وقت ها دیر به خانه میرسید و فرزندانش

شامشان را خورده و همگی خوابیده بودند.

صفحه‌ها

اشتراک در داستان