previous pauseresume next

داستان

فقیر کیست؟

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.

دو کوزه

در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.

هرچه کنی به خود کنی

درویشی بود که در کوچه و محله راه می‌رفت و می‌خواند:

"هرچه کنی به خود کنی گر همه نیک و بد کنی"

اتفاقاً زنی این درویش را دید و خوب گوش داد که ببیند چه می‌گوید وقتی شعرش را شنید گفت: من پدر این درویش را در می‌آورم که هر روز مزاحم آسایش ما میشود

مرد وچاله

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسيار دردش آمد ... یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
 

دست زندانی

یک وکیل برای دفاع از مردی که متهم به سرقت بود دفاعیه جالبی را صادر کرد : موکل من فقط دست خودرا داخل پنجره ی خانه ای کرده و چند اشیا بی اهمیت را برداشته است 

داستان خود کشی

روزی یک مرد در زندگی خود به پوچی رسید، لذا تصمیم به خودکشی گرفت.بالای صخره ای نوک تیز ایستاد و دور گردن خود طناب بزرگی بست
 

تدفین در کربلا

ابوریاض از مسئولین فعلی در کشور عراق است .ایشان می گفت : در سالهای جنگ  عراق علیه ایران فرزندم به اجبار به سربازی رفته بود .

سقا خانه

كاسبى در بازار اصفهان مغازه اى داشت و كنار مغازه اش سقاخانه اى بنام آقا اباالفضل (ع ) بود، او چون علاقه زيادى به حضرت عباس (ع ) داشت مى گفت : آقاجان من به عشق شما اين سقاخانه را تميز مى كنم و از آن بخوبى نگهدارى مى كنم 

ملا عباس چاوش

درمازندران يك نفر به نام ملا عباس چاوش بود، اين هر سال يك پرچم مى گرفت روى دوشش و مى رفت طرف كربلا، يك عده از مردم هم دنبال اين پرچم چاوشيش مى رفتند.
مىگويد: يك سال تصميم گرفت كربلا نرود چون يك گرفتارى برايش پيش آمده بود

عیدی از برادر...

شخصی به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که

دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می کرد.

صفحه‌ها

اشتراک در داستان